فريد الدين العطار النيسابوري
161
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
هر چه دل از حضرتِ جانان گرفت * نفس از دل نيز هم چندان گرفت هر كه اين سگ را به مردى كرد بند * در دو عالم شير آرد در كمند هر كه اين سگ را زبونِ خويش كرد * گردِ كفشش در نيابد هيچ مرد هر كه اين سگ را نهد بندى گران * خاكِ او بهتر ز خونِ ديگران . الحكاية و التمثيل ژندهاى پوشيد مىشد پيرِ راه * ناگهان او را بديد آن پادشاه گفت « من به يا تو ؟ هان اى ژنده پوش ! » * پير گفت « اى بىخبر تن زن خموش ! گر چه ما را خود ستودن راه نيست * - كان كه او خود را ستود آگاه نيست - ليك چون شد واجبم : چون من يكى * به ز چون تو صد هزاران ، بى شكى زان كه جانت روى دين نشناختهست * نفسِ تو از تو خرى بر ساختهست وانگهى بر تو نشسته ، اى امير * تو شده در زيرِ بارِ او اسير بر سرت افسار كرده روز و شب * تو ، به امرِ او ، فتاده در طلب هر چه فرمايد تو را اى هيچ كس * كام و ناكام آن توانى كرد و بس ليك چون من سرِ دين بشناختم * نفسِ سگ را هم خرِ خود ساختم